به نام خداوند جان و خرد

سرمقاله‌ی سردبیر
مجله روان‌شناسی

دکتر علی شمیسـا
www.shamisapsy.ir

 

دوست عزیز من!

هر دو هفته یک‌بار چشم به‌راهِ سرمقاله‌های سردبیر مجله‌ی روان‌شناسی جامعه باشید. بی‌صبرانه منتظر خواندنِ نامه‌های الکترونیک و نظرات شما هستم.

سرمقاله‌های سردبیر مجله‌ روان‌شناسی را می‌توانید بدون کسب اجازه از نگارنده در وب‌سایت‌ها یا وبلاگ‌های خود منتشر کنید.


ده فرمان یک روانی PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۲۷

ده فرمان یک روانی

www.shamisapsy.ir

خيلي از ما در لهجه و گويش، وجه اشتراك واژگاني داريم، ولي در ديد و
تعبير و تغيير وقايع به هزار عقيده و مكتب استناد مي‌كنيم. در جامعه ما،
ملود‌ي‌هاي ناهمگون زيادي در حال نواخته شدن است. عده‌اي در وادي قوميت و
ذهنيت خويش‌اند و خود را برترين مي‌دانند و عده‌اي ديگر به حمل
پلاكاردهاي خارجيان دلخوش‌اند. شهر، آشوب است و مردم بلاتكليف‌اند و در
سردرگمي دست و پا مي‌زنند و آدم‌ها پشت خشونت باورهايشان ظهور مي‌كنند و
سران ممالك هم به    قطعه قطعه شدن و تجاوز به مرزهاي همديگر فكر
مي‌كنند. كيش‌ها و فرقه‌ها در شكاف تاريخي عقايد ريشه دوانده‌اند و هر
كسي سعي دارد ارابه‌اي‌ اخلاقي،   معنوي و فلسفي بسازد و عده‌اي را سوار
آن كند و چند گسل تاريخي ايجاد كند و برود دنبال كارش



عزيزان دلم
سلام!


هر كسي پشت پنجره خانه‌اش تيري خورده و گاهي مرده است و آوازي در قطره
خونش گذاشته‌ است و رفته است. هر كه را مي‌بيني به شكلي ناكام،
سرخورده و درمانده است و رنگ ترانه‌هايش سوزناك است و همه آوازهايش مخالف
است و تحريرهايش همه اش بز بياري مي‌آورد. به اطراف نگاه كن   انگار كسي
به كسي نيست، شهر گويي خاكستري است. هر كس به اقبال و بدشانسي خود
مي‌انديشد، بايد مواظب حنجره‌ات باشي كه نغمه مخالف نخواند كه  اشتباه
تو، مرگ توست و تو محكومي قهرمان زندگي‌ات نباشي. آدميان در تحسين همديگر
خسيس‌اند. كسي نشنود كه تو فكر مي‌كني و مي‌نويسي. اگر هم    مي‌نويسي،
چيزي بنويس كه بي‌شعورها آن را بفهمند و به تو چه ربطي دارد كه ديگران چه
مي‌كنند و بچه همسايه‌مان گرسنه مي‌خوابد، فقط حنجره‌ات       ارتعاش
داشته باشد، كافي است. في‏الواقع تمدن بشري گرفتار است و سعي كن در محضر
هيچ كس همسرايي نكني و زندگي را همين خزعبلات بدان و خود را فقط مشغول
تصورهايي كن كه معمولاً تو را به نان شبت محتاج نكند و هيچ پلنگي را در
تخيل خود راه نده و نعره‌ هيچ شيري را در رفتار خود تمرين   نكن. دنيا دو
روز است و چه ارزشي دارد كه تو خود را تغيير بدهي و كاشف هستي باشي.
بگذار ديگران بكارند و ما بخوريم و به درك كه آيندگان چه     بخورند ودر
مورد ما چه بيانديشند. قليانت را بكش و رقص دودت را ببين كه چه شاهكاري
است و با ذهنيت خود آن‌ را اثبات كن. سعي كن خود را پشت    تفكري پنهان
كني كه شايد، روزي، مبادا، اتفاقي بيفتد. براي اعمال سرگردانت هم ورقه
هويت پيدا كن كه روزي تو را محكوم نكنند.
هر قالب پنيري هم كه ديدي، آن را بدزد و مواظب كلاغ‌ها باش و هميشه اين
ادعا را داشته باش كه چه كسي پنير مرا دزديده؟! و همسايه‌ات را محكوم كن
و  فوراً حساب خود را با او صفر كن. من چند پيراهن از شما بيشتر پاره
كرده‏ام، اين حرف‌هايي كه مي‌زنم براي خودتان است، ياران خوبم، به جان
بچه‌هايم كه عزيزترين كسانم هستند، من با اين انديشه‌ها است كه امروز
نُقل مجالسم وگرنه كسي كاه بارم نمي‌كرد. فرصت طلب باش و اطراف خانه‌ات
را خط كشي كن. نمي‌دانم ماكياول را مي‌شناسي يا نه، مي‌گويند او
انديشه‌هايي داشت كه خيلي از مردان مدعي ما به آن مسلح‌اند، انديشه‌هاي
او را پل ارتباطي خود و ديگران  بدان و تفكرات آن را مُدلينگ كن. اگر
زدندت، تو هم بزن. هوار زدند، تو هم دو برابر آوازت را بلند كن. جلويت
پيچيدند، بيا پايين و هرچه از دهنت درآمد   بگو و اجازه نده نفس كسي
دربيايد. سعي كن خودت نباشي، انواع ماسك‌ها را بخر و هر روز از آنها
استفاده كن. شكلك دربياور و خود را همرنگ جماعت  كن و قيافه‌ معصومانه به
خود بگير و خود را در هاله‌اي از مظلوميت قرار بده. چند واژه را ياد بگير
و تكرار كن و هيچگاه  نيتت را پخش نكن، امروز به  عمل كاري ندارند، الفاظ
زميني و آسماني را براي رفع حوائج به كار بگير. كلاس بگذار، شعار بده،
خود را مخترع و بنيانگذار واژه‌ها بدان و مرگ را      هميشه براي همسايه
بخواه و گاهي هم آه‌هايت را به اشك تبديل كن. اين فرمان‌ها جدول سؤالات
زندگي‌ات را حل خواهد كرد، باور كن تمام اين حرف‌ها از  كسي است كه در
آسياب مويش را سفيد نكرده
است.
يا تحقير كن يا تخريب و بگذار عقده‌هايت پادشاهي كنند. مردم كه آدم
نيستند، شعور ندارند، هر چه سرشان است، حقشان است. امروز از بركت تحقير،
توهين و تخريب است كه الفاظم به پست ومقام رسيده‌اند. هر چه به اين مردم
احترام بگذاري، آب در هاون كوبيدن است. تاريخ را بخوان؛ هر كه آمد، خوش
آمد.
به چشمانت اعتماد نكن،‌دزد بازار است. شكل دزدي‌ها عوض شده است، كفتارها
به جان اين طعمه افتاده‌اند. آدمي را مي‌شناسم كه رسم و آيين تفسير

مي‏كرد، اما روان تو را ارث پدري خود مي داند و هر چه مي‌برد كسي را سؤال
كننده نيست و خود را نابغه دهر هم
مي‌داند.
اعتراض نكن، سرنايت را ننواز، كسي را نقاشي نكن، واژه‌ها را دوباره تفسير
نكن، آنتن‌هاي دركت را بشكن و حتي‌الامكان فاصله‌ها را رعايت كن، و ديگر
در ادبيات انتظار معجزه‏اي نداشته باش، شاعرها و نويسندگان خريداري
شده‏اند و به اندازه كافي در انبار موجودند. شاعر و نويسنده منفعل و مداح
و          منقل‏نشين تا دلت بخواهد،
هست.
و من نشسته بودم و بيچاره در تيمارستان جامعه بر بالاي چهار پايه اي رفته
بود و نطق مي كرد. او اعتقاد داشت خود پيامبري بوده است، فيلسوف كه
روزگاري در بطن جامعه پرسه مي‏زده. و اين مرد همان كسي است كه خيلي‏ها
آرزو داشتند مثل او شوند اما او به اين‏جا كشيده شده و امروز
ذات            ناخوداگاهش كه هدفش نجات انسان‌ها بوده پديدار گشته است
شما هم اگر به اين مراكز سيار سر بزنيد، چند پديده اين‏چنيني حتما پيدا
خواهيد كرد و عده‏اي     ديگر هم در گوشه كنار شهر و كشور ما فرقه و آيين
و كيشي راه‌اندازي كرده‏اند كه شايد اين هم از بخت و اقبال نسل ما باشد.
وقتي به اين سخنان گوش     مي‌كردم به فكر درصدي از افراد جامعه افتادم
كه به اين واژه‌ها عمل مي كنند و با ديدگاه انگيزه‌شناسي روبه‏رو شدم كه
فرايند توليد اين تفكرات از كدامين    انديشه بيمار است؟ اين دست افراد
پر مدعا در اين جامعه رو به رشدند، اين ديكتاتورهاي كوچك پاسپورت‏هايي كه
براي رهايي ديگران صادر مي‏كنند، پر از  واژه فكر مطلقاً ممنوع است و
مفسراني هستند پر از ايدئولوژي‏هاي خشن كه هيچ عشقي و فكري را به رسميت
نمي‏شناسند و دنيا را سوئيت اختصاصي عقايد خود مي‏دانند. در اين شهر،
سفسطه‏ گران عجيب پرسه مي‏زنند و تند و تند آدم‏ها را خط‏كشي مي‏كنند و با
قاطعيت اعلام مي‏كنند كه از رويا به ته حقيقت        رسيده‏اند و افراد
را در بلاتكليفي قرار مي‏دهند و تأكيد دارند مردم را از واقعيت به رويا
ببرند، در صورتي بايد از واقعيت تلخ و شيرين موجود به يك واقعيت برتر و
خلاق رسيد. و بدانيم كه قبل از آنكه درخت مهم باشد، ميوه آن مهم‏تر است و
قبل از آنكه واژه‏هاي اين افراد مهم باشند، محصول ايدئولوژي‏هاي اينان
مهمترند

خيلي از ما در لهجه و گويش، وجه اشتراك واژگاني داريم، ولي در ديد و
 

دیدگاه شما

چراغ آگاهي را روشن كن! PDF چاپ نامه الکترونیک
شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۱۶

چراغ آگاهي را روشن كن!

دکتر علی شمیسا

www.shamisapsy.ir


و تو خوابي، خواب و بازيچه عنواني و ديگر يك انسان معمولي و عادي نيستي و سادگي در تو نيست، سادگي زيباست و تو ديگر زيبا نيستي و آگاه به هستي‌ات نيستي و به نيستي‌ات دلخوش هستي و در اوج غفلتي و تو را در خواب، خواب مي‌بينم و در بيداري، واقعيت‌ات را هم خواب مي‌بينم و انباشت دانش، روان ‌سادگي تو را گسترش نداده است و چه‌بسا واقعيت تو را هم به رؤياهاي بيمارگون وا سپرده است. آوازهاي تو كسي را از خواب هم بيدار نكرد و خيلي‌ها مثل تو را ديده‌ام كه مثل مرده زندگي مي‌كنند، يكي در غفلت يكي در خواب. خواب زيباست، اما خواب تو زيبا نيست. هر وقت به تو سر مي‌زنم خوابي، و هيچ آهو و پلنگي را در پشت چشم‌هايت نديده‌ام. وقتي تو عاشق نيستي، شكلي از فاجعه هستي و من هر آدمي را كه شاگرد مكتب عشق نباشد انسان نمي‌دانم.


يك آدم عاشق، يك تابلوي زيباي نقاشي است و حاضرم ساعت‌ها او را نگاه كنم، چشمان حيران سياه‌اش را و لب‌هاي گل سرخ‌اش را، آنكه زليخاست دوستش دارم. رؤيا قشنگ است، اما رؤياهاي تو زيبا نيست و رؤياهاي هر ليلي و مجنوني زيباست. عاشق بيدار است و شكلي از راز خداست و تمام رؤياهايش جهان را شهود مي‌كند و گيسوانش پر از تخيل است و نبض‌اش مثل ساعت آفتابگردان مي‌زند. بچه‌ها! من هر لحظه چيزهايي تازه از اين جهان درك مي‌كنم و مساحت معنوي‌ام پر از گويش و لبخند مي‌شود و عشق، انرژي آگاهي به‌ هستي من است و كودكي را عشق است، چراكه رؤياهايم مثل زنبق‌ها شادي مي‌كنند، بيدار شو، بيدار، با تو هستم، سنجاقك‌ها براي تو بازي درآورده‌اند. آن‌كس كه عاشق نيست، دارد از خود بيگاري مي‌كشد. بيچاره درس خوانده است و چندين عنوان دارد ولي در خواب است هر فردي در اين جهان به‌شكلي در خواب است و به‌شكلي به بيداري مي‌رسد و شايد هم كه اصلاً نرسد. فردي با يك كلمه، فردي ديگر با يك گل و فردي ديگر با يك فرياد... و تو بايد ياد بگيري كه از تجربه به واقعيت بيداري برسي.
دانش محض نمي‌تواند تو را بيدار كند و تو بايد از تجربه و لمس واقعيت به بيداري برسي و براي تو مسئوليت دارد و هزار گوشه و ظرافت دارد، آنكه بيدار مي‌شود هم آگاه به هستي عقل مي‌شود هم به هستي دل، گاهي مطابق نغمه‌هاي سازهاي انديشه هستي و گاهي رقاصه تفريحات دلي. آنكه هزار آرزو دارد خواب است و خراب است، دل به خيال فردا دارد و هيچ‌گاه براي او فردايي لذت‌بخش نيست و خيلي‌ها را ديده‌ام كه در سفر آرزوهاي خود خوابشان برده، خيلي آرام خود را تشييع جنازه كرده‌اند.
ما راه مي‌رويم، غذا مي‌خوريم، دست‌هاي‌مان را مي‌شوييم و مي‌نشينيم و ما روزهاي‌مان را اين‌گونه مي‌گذرانيم. اگر در اين حركات، آگاهي باشد. به‌نوعي به هستي خويش مستي و زماني كه راه بروي و آگاه به راه رفتن خود باشي؛ آغاز روشن‌شدگي توست، ما بايد به زندگي خلاقانه بازگشت كنيم و نسبت به ظرايف افكار، احساسات و رفتارمان آگاه شويم. زماني كه غذا مي‌خوريم، بايد از لذت واقعيت خوردن خويش آگاه باشيم. آگاه به هستي، اولين گام روشن‌شدگي من و توست.
چراغ آگاهي را روشن كن و سايه‌هاي توهم را دور كن. تو هر روز راه مي‌روي، دست‌هاي خود را مي‌شويي، اما به رفتار خود آگاه نيستي. از همين چيزهاي ابتدايي و رفتارهاي ساده شروع كن.
تو اگر بخواهي به فراشناخت برسي، با اين دانش‌هاي قرضي به جايي نمي‌رسي، بايد تمام هستي‌ات را ابزار شناخت كني. انديشه، جزئي از پازل و معماي هستي توست. دل، جزئي از راه درك هستي توست. بايد از حرف زدن، دست برداري. بايد ياد بگيري كه ابتدايي‌ترين كارها را با آگاهي انجام بدهي و آن را راهي براي خودشناسي خود بداني. مدام بايد به هستي رفتار خود آگاه باشي. جارو كردن، چايي آوردن، ظرف شستن، تمريني است براي تجربه واقعيت‌هايي كه تو را به بيداري مي‌رساند. در را آهسته باز كن نه بدين خاطر كه صدايي درنياوري، بلكه به اين خاطر كه به انجام اين عمل آگاه باشي. تو هزاران افكار، احساسات و رفتار ظريف داري كه آنها را نمي‌شناسي. آيين ما، آئين بيداري است. من را فراموش كن و به پادزهر ضد آن يعني «نه من» فكر كن. آنگاه است كه از عقايد جزمي، خود را مي‌رهاني. هويت تو در حال تغيير است، حتي در فاصله دو چشم به‌هم‌ زدن، توي اين لحظه با توي لحظه بعد فرق دارد. پس آنچه نپاينده است به‌زحمتش نمي‌ارزد كه به آن وابسته شوي.
تو بايد از طريق تجربه مستقيم به واقعيت برسي و بحث‌هاي متافيزيكي تو را با اين عمر كودتاه به حقيقت نمي‌رساند. واقعيت را بايد زندگي كرد، توصيف واقعيت تو را به جايي نمي‌رساند. بلكه تو را مي‌تواند يار و راهنما براي تجربه كردن واقعيت باشد. هزاران كس آمده‌اند كه مردم را بيدار كنند و تنها با انگشت خود، خورشيد را نشان داده‌اند. اين انگشت‌ها واقعيت خورشيد نيستند. براي بيداري تو، هزار ابزار هست گاهي آن آلت، ايما يا اشاره يا يك بيان لفظي است. اين اشارات بايد كارا باشند.
انسان در دام دانش و تعصبات است. اين دو، مانع بيداري توست. دانش، مبتني بر مفاهيم و تصورات است حقيقت، خود واقعيت است نه مفاهيم ما از واقعيت، مفاهيمي كه تو در ذهن از اشياء مي‌سازي، مانع ديدن من واقعي‌تان مي‌شود. به درخت خانه خود نگاه كن. اين همان به گوهر و استعدادهاي خود توجه كردن است. سعي نكن از راه مفاهيم به واقعيت برسي. يك راست به دنياي واقعيت برو. در دنياي انتزاعات زندگي نكن. جواب سئوالات را در واقعيت و تجربه زندگي پيدا كن.
يك انسان كاملاً ساده و معمولي، اكثر آدم‌ها معمولي نيستند. سعي مي‌كنند براي خودپزي و عنوان استادي، مرادي دست و پا كنند و اين آدم را از سادگي دور مي‌كند و او را به خواب مي‌برد و زندگي را بسيار جدي مي‌گيرد و به شكنجه خود مي‌پردازد. وقت و عمر خود را بيهوده تلف و چراغ هستي حقيقي خويش را خاموش مي‌كند و هرگز در گوهر خويش نخواهد نگريست. يك عمر به مفهوم‌سازي مي‌پردازد، تجربه بي‌واسطه، تو را به حل مسئله مي‌رساند. شما زماني كه يك فنجان چاي مي‌خوريد، كلمه‌سازي نمي‌كنيد، بلكه تجربه مستقيمي از چايي داريد، اين تجربه مي‌تواند با مشاركت كامل آگاهي‌تان باشد. تو زماني كه چايي مي‌نوشي بايد با خوردن چايي يگانه باشي. جهان اينجا و اكنون، جهان تجربه ناب دور از مفاهيم و تصورات بيمارگون است. تو زماني كه راه مي‌روي بايد با راه رفتن خود يكي شوي و از در رفتن خود به اوج شادي برسي. در لحظه انجام هر كاري بايد جان و تن تو يكي شود و بيداري يعني در لحظه بودن، قرار نيست كه تو چشم به راه كسي يا چيزي باشي. تو الان داري حرف مي‌زني، بايد با حرف‌هايت يكي شوي، وگرنه داري نقش، بازي مي‌كني و اين يعني فريب دادن خودت. خود را از توهم واژه‌ها و مفاهيم دور كن. جهان واقعيت يعني يكي شدن با رودها و كوه‌ها، با صداي پرندگان، بوي گل‌ها و صداي پاي باران و آنگاه تو به خلسه و نشئه مي‌رسي و اين شكلي از مديتيشن است و بدون كلمه به درك هستي مي‌پردازي و آنكه بدون واژه‌ها و مفهوم به آگاهي برسد، واقعيت هستي را درك واقعي كرده است. همين الان به زير باران برو و با واقعيت قطره‌هاي باران يكي شو. تجربه محض از يك واقعيت زميني و آسماني و آنگاه به درك و شهودي تازه از طبيعت دست پيدا مي‌كني و معني بيداري را مي‌فهمي. من فكر مي‌كنم تو هنوز خوابي!

 

دیدگاه شما

پينوكيو، سكه‌هايت را بكار تا سبز شود! PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 3
بدخوب 
شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۱۴

پينوكيو، سكه‌هايت را بكار تا سبز شود!

دکتر علی شمیسا
www.shamisapsy.ir


هر موجودي در زندگي، نقشي را ايفا مي‌كند. حوادث مختلفي را با هم‌ چفت و بست مي‌كند، حادثه‌اي را توليد، و خاطره‌اي را مي‌سازد و يا در خلوتي خود را گونه‌اي نقش مي‌زند. در زندگي هر فرد، عنصر يا عناصري نقش اصلي را بازي مي‌كنند. حال اين عنصر مي‌تواند حيواني و يا تخيلي باشد كه رفتاري حيواني يا انساني انجام مي‌دهد.


خاطره‌انگيزترين عنصر تخيلي كه روح نويسنده در او جاري است و هميشه منتظر است تا حادثه جديدي خلق، و با شخصيت‌هايي تازه رو‌به‌رو شود، تا حماقتي را ثابت كند. خيلي از ما‌ها در زندگي شكلي از رفتارشناسي پينوكيو هستيم. پينوكيو يك مفهوم واقعي در زندگي فردي و اجتماعي خيلي از انسان‌هاست. شخصيتي كه هميشه آماده فريب خوردن است و نبوغ خاصي در تكرار اشتباهاتش دارد. خيلي از انسان‌ها يا جوامع، اصرار خاصي در تكرار اشتباهات خود دارند. ما در زندگي در محاصره انتخاب و تصميمات گوناگون هستيم، زندگي را گاهي مثل شطرنجي مي‌بينيم كه بايستي مهره‌ها يا استعداد‌هايت را جابه‌جا كني، كافي است حركت اشتباهي بكني تا در معرض كيش و مات سرنوشت قرار بگيري، هميشه من پياده‌اي را دوست دارم كه وزير يا شاهي را تجربه كند، اين يعني نبوغ و هوشمندي. اينكه تو روزگاري فراز تاريخ بوده‌اي و امروز به زور از سينه‌كش تاريخ بالا مي‌روي، جايي براي پز دادن ندارد.
اينكه تو هزار دولت داري، ولي نمي‌تواني در مقابل هجوم بيگانگان ابراز وجود كني و حادثه شوي هنر نيست. اينكه روزگاري از نماد قلم در ادبيات خود استفاده مي‌كرده‌اي و امروز قيچي را در راهروي نويسندگان آرام كرده‌اي، هزار سرافكندگي دارد. جهان مدرن امروز، حاصل رعايت قانون‌هاي رياضي‌اي است. و همين است كه انسان‌هايي ديگر رفتارهاي مدرنيته را خاكريز فتح مي‌كنند و من و تو در روزمرگي خود وامانده‌ايم، او شناخت خود را ذره‌ذره بالا برده است و من و تو در احساسات مدرنيته خود فوت كرده‌ايم، و همين است كه انسان جامعه ما مي‌ترسد از پيچك رشد بالا برود. پينوكيو، محصول ناخودآگاه جمعي بسياري از انسان‌هاست. موجودي كه هميشه در اوج فريب‌خوردگي است. گربه‌ها و روباه‌ها و كفتارها هميشه در كنار خاطره ما جا مانده‌اند و هميشه منتظر لاشه‌اي، تا نفس خود را تازه كنند. من افرادي را مي‌شناسم كه سنگرهاي عاطفي و احساسي او را با قاقالي‌لي مي‌توان تصرف كرد. او را مستمر به غارت برده‌اند و به جايش مناظر غيرطبيعي نمايش داده‌اند. پرمدعاهاي جامعه ما كلاً انسان‌هاي هوشمندي نيستند. سرگردان حرف‌ها و حديث‌هاي بيهوده‌اند. هر انسان باهوشي اساساً موجود هوشمندي نيست. در دنياي پيچيده امروز، داشتن اطلاعات را نمي‌توان زيربناي ذكاوت، درايت و هوشمندي دانست.
و من امروز در اوج فريبم، و گردابي از توجيه و لشكري از خنجر و سازهايي گشاد در دست شياطين زميني و چاقوهاي آدم‌كش، تنازع بقا براي اثبات اوهام و هذيان‌هاي فكري و صلحي كه در پرتگاه تاريخ است و هزاران گونه انسان در حال بازگشت به سرزمين غرايز وحشي‌گيري خودند. مداخله ملل در امور داخلي يكديگر و مداخله سياستمداران در حركت كاروان آرام روان انسان‌ها. حريم خصوصي هم كه معنا ندارد دوغ و دوشاب و انسان‌هاي امروز در انتظار انهدام دوباره همنوع خود در مجاورت همديگرند. گر‌گ‌ها و كفتارها و روباه‌ها در كنار صداقت و زودباوري‌ايم همنشين من‌اند و من هميشه آماده فريب و گاه شده است كه بسياري از صفاتم را از اينان كسب كرده‌ام و در شيارهاي احساس من سكني گزيده‌اند. پينوكيوي درونم هر شب خواب‌هاي آشفته مي‌بيند. رقص مارها، الاغ‌ها، روباه‌ها و خوك‌ها و هر روز سادگي مرا اندازه مي‌گيرند، روزگاري رؤياهايم شير و پلنگ بود، اما امروزه حيوانات بدصورت را دور خود جمع كرده‌ام و طرز استفاده از سلاح‌ها را از آنان ياد گرفته‌ام. پينوكيو، نبوغي خاص در تكرار اشتباهاتش دارد و مرز دوست و دشمن خود را تشخيص نمي‌دهد، هر بار اجازه مي‌دهد تا او را به بازي بگيرند. او قرباني جهالت و تعصب‌هاي خويش است. پينوكيوي درون من امروز، عمري است كه با اين واژه‌ها خو كرده است و با هر بي‌سر و پايي همنشين مي‌شود و امروز لقمه چرب دزدان زميني گشته است. او را هزار علامت بود تا اشتباه نكند، اما همچنان اصرار به تكرار اشتباهاتش دارد. سكه‌هايش را به خاك مي‌سپارد تا سبز شوند. او حتي از غريزه حيواني خودش هم استفاده نمي‌كند. تا بفهمد، هر لحظه خود را فريب مي‌دهد و همچنان در توهم ستايش از خود است. بيماري خودشيفتگي او را ديوانه كرده است و به هيچ‌كس هم اجازه نمي‌دهد، تا واژه‌هاي او را نقدي بگويد. گرگ‌ها و كفتارها براي او پاافشاني مي‌كنند.

و تو امروز، شكلي از زودباوري و حماقت و دروغ را تجربه مي‌كني. پينوكيو در چندين و چند قسمت آدم شد، اما تو در هزار قسمت زندگي هم، آدم نشده‌اي. تو موجودي هستي كه در تاريخ، باهوش نشان داده شده‌اي! اما اين هوشمند تو نبوده‌اي. هر كه در روان تو آمده است، خوش آمده و تو پر از اشتباهات شايع هستي. ديگر تو را با نام انسان صدا نمي‌كنند. در حالي كه تو امروز شيءاي هستي كه با احترام از تو ياد مي‌كنند. آدم‌ها يا جوامع دو گونه‌اند يا استعداد ويژه‌اي در تكرار نكردن اشتباهات خود دارند و يا نبوغ خاصي در تكرار كردن اشتباهات خود دارند و تو از سير تا پياز تمدن بشري را داري. اما چشمانت اسير خرافات تفكرات جبري پيشاني بلند و كوتاه شده است.
پينوكيو امروز، با لشكري از استعارات و سپاهي از واژه‌هاي دروغ پر از قوميت و تعصب زندگي مي‌كند. او زبان باز كرده است و پشت تريبون آزاد زندگي دروغ را ترويج مي‌كند. او فرمي نامطلوب از محتواهاي گوناگون است. پينوكيوي ما گاهي شكلي از شاعر مآبي‌اي است با هزاران بيت شعر كه آب از آبي تكان نمي‌خورد و رواني را تقويت نمي‌كند. پينوكيو اگرچه در شكلي از عروسك ارائه شده، اما تصويري از واقعيت و درصدي از انسان‌هاي جامعه ماست كه از صبح تا شام به ما دروغ مي‌گويند. تفكر پينوكيويي در همه سطوح جامعه يافت مي‌شود، اما شكل آن تغيير كرده است. تصويري از دروغ و حماقت پينوكيو، يعني بانك مركزي احساسات ناسالم بسياري از انسان‌هاي جامعه و پشتوانه اصلي بسياري از ادعاها و ارتباطات روزمره. پينوكيو در قسمت‌هاي مختلف زندگي، سالن تحريك احساسات هيستريك را طراحي كرده است و در عمليات‌هاي فشرده، شعرها و حرف‌هاي گمشده ديگران را به نام انديشه‌هاي من، آرمان‌هاي من مي‌خواند و واژه‌هاي ديگران را به‌نحوي عاشقانه صرف مي‌كند. پينوكيو يعني آنتوني رابينزهاي جامعه ما، افرادي با هزار ادعاي غيرواقعي تا كاسه گدايي‌ ايشان پر شود، غافل از ادبيات واژگاني قوي. رابينز اگر در جامعه سرمايه‌داري هوچي‌گري موفق بود، ولي فرمول او در جامعه ما تبديل به پينوكيوهاي كوتوله‌اي شده كه عده‌اي از آنان سر از زندان درمي‌آورند و گاهي با مجوزهاي فرهنگي در اين جامعه سرازير مي‌شوند، افرادي رؤيايي با اعتماد به نفس‌هايي كاذب، پينوكيوي رابينزي و پدر ژپتويي وامانده كه آنها را تبديل به فارسي كرد و اينان نمي‌فهمند كه موفقيت در اين جامعه فرمول و سياق خاص خود را دارد، تو به من بگو، عضو كدام خانواده‌اي تا بگويم تو كيستي؟ تو به من بگو اهل كدام باندي، تا بگويم جايگاه تو در زندگي كجاست؟ پينوكيوي دروغگو و ساده‌لوح، محصول حماقت جامعه ماست كه عقلانيت را درك نمي‌كند و كلامي عاشقانه را نمي‌فهمد؛ بلكه حرافاني‌اند پرمدعا كه هميشه منتظر علائم چشمان و دستاني‌ است تا خود را تنظيم كند و گاهي هم كه پاي سرنوشتش پيش مي‌آيد، چون احساسات عقلاني ندارد، دركي از بودن صحيح و شدني اصيل ندارد، به‌راحتي خودفروشي مي‌كند و سرنوشت خود را در اختيار ديگران قرار مي‌دهد.
پينوكيو، خلق داستان‌هاي شاهنامه و ادبيات مولانا و عرفان حافظ و نثر سعدي و طنز عبيد زاكاني نيست. پينوكيو، محصول تفكر تخيل‌سازان عروسك‌سازي است كه به سرگرمي كودكان ما مي‌انديشد و حماقت‌هاي نابالغانه ما را به رقص درمي‌آورند و به‌تصوير مي‌كشند و مي‌دانم كه بايستي به‌دنبال تخيلي مدرن براي داستان‌هاي ايراني خودمان باشيم؛ تخيلي كه تصويرهاي پهلواني و حماسي ايراني را ترويج مي‌كند. سخن بسيار است و من به دنبال انسان‌هاي آدم شده جامعه خود مي‌گردم تا از عظمت فكري امثال مولانا برايم بگويند ديگر به حرف‌هاي كوتوله‌هايي كه شكلي از قفسه‌هاي كتاب‌اند، اعتماد ندارم.
بدرود

 

دیدگاه شما

بياييد همديگر را آزاد بگذاريم! PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 9
بدخوب 
يكشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۰۰


بياييد همديگر را آزاد بگذاريم!

علي شميسا

www.shamisapsy.ir


آن‌كس كه كنترل مي‌كند و آن كس كه كنترل مي‌شود از هم گسسته و در رنج است. خود ما بدبختي خود را انتخاب مي‌كنيم، ديگران به ما اطلاعات مي‌دهند و ما تصميم مي‌گيريم كه چه كنيم رفتار‌هاي عصبي از خود صادر كنيم. ما بر اساس قوانين ذهن خودمان لذت و شادي را آواز مي‌دهيم.ما موجوداتي انتخابگر هستيم، امروز اگر در رنجيم به شكلي خود خواسته ايم و خود كرده ر ا تدبير نيست. تو عادت كرده‌ايي كه آدرس‌هاي عوضي بدهي، تو عمريست كه به دنبال يك متهم مي‌گردي، ديگران به راحتي مي‌توانند ترا شاد ‌كنند و به راحتي عصباني‌ات ‌كنند و تو سيستم تشويق و تنبيه‌ات را از بيرون دريافت مي‌كني و باز خود خواسته‌ايي. عمريست آويزاني و دهن به دهن مي‌چرخي. زن مي‌خواهد مرد ر ا كنترل كند، مرد مي‌خواهد زن را كنترل كند، حكومت مي‌خواهد مردم را كنترل كند، معلم مي‌خواهد شاگرد را كنترل كند، مدير مي‌خواهد كارمند را كنترل كند و همه به نوعي شكلي از فرار و درصدد تنبيه همديگرند و كسي گوشش شنيدار آزاد كلام ديگري نيست، كسي به آزادي شخصي ديگري معتقد نيست، همه در وسواس كنترل يكديگر وامانده‌ايم، تو زماني كه بخواهي خودت را هم كنترل كني، از دست خودت هم فرار مي‌كني و زير بار خودت نمي‌روي، سالهاست حكومت‌ها مي‌خواهند مردمان را كنترل كنند و به شكل‌هاي مختلف تنبيه به وجود آورده‌اند اما سياستمداران هم شكلي از عقب ماندگي ذهني را تجربه كرده‌اند.



كسي خورشيد را كنترل نمي‌كند و سال‌هاست كه درخشان مي‌تابد بر فقير و غني، سال‌هاس
ت صداي پرندگان را كسي كنترل نمي‌كند و چه زيبا مي‌خوانند اگر بر هر عنصري از طبيعت رفتاري قهرآميز و زور مدار مسلط بود از مسير طبيعي خود خارج مي‌شد ما خداونديم، كنترل بر خداوندگار زمين او را نابود ساخته است.
من از زنان و مردان بسيار شنيده‌ام كه با حساسيت‌هاي خود درگير جنگ و گريز شده‌اند و هرچه تف انداخته‌اند بر صورت خويش افتاده است، هر آنچه مي‌خواستند داشته باشند بيشتر از دست داده‌اند. كسي كه سايه كنترل را بر خود داشته نتيجتاً او فيلسوفي دروغگو شده است. انسان‌ها با بي‌رحمي ‌تمام با كنترل، قرباني مي‌شوند. من زماني كه در جغرافياي تاريخ، روان‌شناسي،مردمان را بررسي كردم، دريافتم آدم‌ها وقتي تصميم مي‌گيرند همديگر را هدايت و ارشاد كنند خود را به رفتارهاي زيرزميني و ضداجتماعي سوق داده‌اند، انسان از دست همنوع خويش در رنج است. طبيعت آزاد است اما از دست خوك‌ها و خرس‌ها و گرازها، در امان نيست. انسان در مرز تخريب است، از دست انسان‌هايي كه پشت ديوارها با چشمان نامريي خود سايه ترس ايجاد مي‌كنند. كنترل مي‌تواند به ظرافت يك نگاه باشد و يا به صراحت يك تهديد، هر چه هست ما در زندگي عادت داريم به نوعي، همديگر را مجبور كنيم تا طبق خواسته‌هاي ما حركت كنند، انسان‌ها آنقدر نشانگان اجبار در كنار هم مي‌كارند تا روزي در پرتو اين كنترل، ترس و نفرت به وجود بيايد. بذر بدبختي ما در سال‌هايي كاشته شده است كه ديگران به صلاح ما مي‌انديشند و اين يك سنت مخرب است كه سطح اصطكاك انسان‌ها را بالا برده است، واقعاً ما چگونه مي‌توانيم طبق ميل خودمان زندگي كنيم و همزمان با ديگران هم كنار بياييم.ما عادت داريم، در هر مقطعي از زندگي حق انتخاب را از هم دريغ كنيم، هر فردي در زندگي با فضاي اختياري كه در اختيارش قرار مي‌گيرد مي‌تواند خلاقيت خويش را تجربه كند من تا ياد دارم دلسوزانم را ديده‌ام كه از روانشناسي كنترل قهرآميز و زورمدار در ارتباط با من استفاده كرده‌اند. يعني اين كه من بر اساس تعاريف ذهن اين دلسوزان!!! يعني مادران، پدران، معلمان، رهبران كه درست و غلط مرا تعريف مي‌كنند، تقويت  و يا تنبيه شده‌ام و وقتي كه من حرف اينان را گوش نمي‌دهم، به زور مرا كنترل مي‌كنند. استفاده از زور براي رسيدن به خواسته‌يمان ريشه در اين انديشه دارد و اين بديهي‌ترين راه است و بي‌هيچ فكري از آن استفاده شده است. در صورتي كه نه به منشاء آن فكر مي‌كنيم نه به مبدأ آن. و انسان‌هاي ضعيف، متقاعد شده‌اند كه ابراز وجود، كوهستاني صعب‌العبور است و ژنتيك آنها بهشان حكم مي‌كند كه انتخابگر نيستند و بهتر است كه در حاشيه تملق و ترس و سكوت پناه بگيرند و به شغل پر كردن  چاله و چوله زمين مشغول باشند و اكثراَ كارهايي انجام مي‌دهند كه دوست ندارند و ترجيح مي‌دهند در امتداد رنج دراز بكشند و جيكشان هم در نيايد، و آهسته سردر تو، ساكت و در سايه هيچ واژه عصيانگري تردد نمي‌كنند. زن جامعه هم كه مقهور نگاه ترس‌آميز مردان سلطه جوست، ترجيح مي‌دهد به زندگي پردرد خود ادامه بدهد كه وضع از اين بدتر نشود.
ما بر اساس متغيرهاي كنترل بيروني، آرامش، خوشبختي و يا ترس خود را تعريف مي‌كنيم. مرزهاي ما آنقدر كم‌رنگ است كه ديگران بيش از حد معمول در خلوت و حريم خصوصي ما رفت و آمد دارند، در احساس‌هاي تو در توي ما هم نقش فعال دارند. به صلاح ما مي‌انديشند و سعي مي‌كنند درون آگاهي ما، پله‌هاي فلسفي بسازند و كلكسيون احساس گناه توليد بكنند و سپاه واژه‌ها را هر روز و شب بر من تسليم شده، گسيل مي‌دارند تا براي هميشه پهناي تاريخي تسخير شده‌ام، را داشته باشند. و هميشه من در پس كنترل حركت مي‌كنم و زايشي در سروده‌هاي خود نمي‌بينم. اينان مرا تنبيه مي‌كنند، من فرزندم را تنبيه مي‌كنم، و فرزندم، آينده را تنبيه مي‌كند و ما موجوداتي شده‌ايم كه در پس انتقام از يكديگريم، و شناسنامه عشق است كه باطل شده است.
شيوه كنار آمدن انسان‌ها با هم بر پايه فرهنگ ترس و كنترل بنا شده است، خيلي از زن‌ها و شوهرها در كنار همديگر، زندگي را با ترديد ادامه مي‌دهند و اطمينان قلبي ندارند كه خوشبخت شده‌اند. تا وقتي كه اعتقاد بر اين باشد كه ما مي‌توانيم ديگران را كنترل كنيم، يا ديگران ما را كنترل كنند، احساس بدبختي خاموش نخواهد شد و ما هميشه به شغل خاموش كردن، متوقف كردن، به آتش كشيدن ديگران، مشغول خواهيم بود.
در جامعه ما بيشتر متغيرهاي تشويق كننده فعال‌اند يا كنترل كننده؟ در جامعه ما، هر كسي در جايگاه خود شكلي از مالكيت را بر ديگران تحميل مي‌كند. حكومت‌ها، احساس مالكيت ارباب رعيتي دارند و گاهي به اتاق خواب ما هم مي‌آيند. زن و مرد، احساس مالكيت شديدي بر هم دارند و هر دو از زمان خروس‌خوان تا شامگاه خستگي به كنترل همديگر مشغولند و آخر شب‌ها در اتاق خلوت، به سين‌جين مشغول مي‌شوند و فردا به دنبال درمان‌اند و نمي‌دانند كه اختلافات آنها محصول و فرهنگ فضولي بيش از حد در حريم خصوصي همديگر است، اگر كمي ‌به آزادي شخصي هم احترام مي‌گذاشتند، اينهمه خانه‌هاي خلوت يكديگر را موشك و خمپاره نمي‌انداختند. زنان عاشق ما هر روز نقش كارآگاه را بازي مي‌كنند و مرد بر هم پي‌در‌ پي به تصرف تن‌ها مي‌انديشند. و هر دو در رنج‌اند. هر فضايي كه بر آن احساس كنترل كردن و يا شدن حاكم باشد شما هيچ مرد و زن عاشقي را رويت نخواهيد كرد.
حاكمان، هم به شيوه‌هاي پليسي، سرگرم كنترل مردمان خوداند. نگاه ترس و وحشت از يكديگر را در افراد مي‌كارند و ديگر كسي قلب خود را براي كسي باز نخواهد كرد و همه به نقش بازي كردن مشغول خواهند شد و هميشه احساس بر اين است كه لو نرويم و دست‌مان رو نشود.
خروس‌ها ، كبوترها وگنجشك‌ها، صبح‌ها بر روي درخت خانه من مي‌خوانند و كسي آنها را كنترل نمي‌كند و اگر اين همه صداي تركيبي زيبا در طبيعت شنيده مي‌شود به خاطر اين است كه هيات‌ نظارت و دادگاهي نيست. اگر فردوسي و سعدي، حافظ و مولانا به دادگاه فكر مي‌كردند، هرگز خلق نمي‌كردند. و قطعاً در تحير و تعجب طبيعت غوطه‌ور نبودند. اما من زماني كه بلوغ حماسي را مي‌خواهم به تصوير بكشم، حتماً بايد محروميت از امتيازات اجتماعي را هم تجسم كنم و اين فضاي كنترل يكي از هزاران درد جامعه ماست. كه به صورت يك فرهنگ رفتاري روزمره من و تو در آمده است. چرا امروز روز رقص و شورش و طغياني نيست، چرا اينهمه مردان و زنان تملق و چاپلوسي به وجود آمده است، چرا زماني كه از آزادي شخصي سخن مي‌رانيم، آنرا يك سخني توهمي مي‌دانند. چرا شعرهاي فردوسي در گوش‌ها احساس نمي‌شود و زير لب‌ها زمزمه نمي‌شود. انسان امروز وسواس كنترل و در دل عقده مالكيت همه چيز را دارد.
زماني كه از آزادي شخصي يك گلدان ياد بود مي‌سازي بدان كه در بند و فضاي كنترل گرفتار آمده اي. اولين لطفي كه همه ما به هم ما مي‌توانيم بكنيم اين است كه در حريم خصوصي هم دخالت نكنيم. و دست از گروگان‌گيري هم برداريم. بياييد همديگر را آزاد بگذاريم.
بدرود

 

دیدگاه شما

هر كس به دنبال نشانه و نشاني مي‌گردد! PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 5
بدخوب 
يكشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۸:۴۲


هر كس به دنبال نشانه و نشاني مي‌گردد!

دكتر علي شميسا
www.shamisapsy.ir

شب است و جاده بسيار تاريك. ماشين بر جاده مي‌لغزد و من با نور در پي نشانه‌هاي جاده، هيجان‌انگيز و تند و تيز مي‌روم. نشاني‌هاي سفيد و تابلوهاي پر از علامت‌هاي قرمز در مساحت ذهن من به مفهوم يك باور عميق درآمده است. سرعت زياد يا كم من در زندگي به‌خاطر همين علامت‌ها و نشاني‌هاي جورواجور است. وقتي نشاني باشد، تو ديگر دلهره و لرزش نداري. با دقت به نشاني‌هاي اطرافت نگاه كن، هستي پر از حنجره و آواز


نشانه و نشاني‌هاست و آن تنها يك علامت، فلش و آدرس نيست. خود نشاني، صاحب هويت و شخصيت است.

همه‌چيز در اين طبيعت نشانه است، مانند: علامت‌ها، حركت‌ها، صداها، حركت فوج‌فوج پروانه‌ها، چلچله‌ها، درناها، آواي غوك‌ها، رعد و برق‌ آسمان، صداي گلوله‌هاي سربي، آرشه لرزان ويولن‌ها، كمانچه‌ها، آواز صبح زود قناري‌ها و مرغ عشق‌ها، شيهه اسب‌ها، ساز چوپان‌ها و.... نشانه و نشاني يك زبان جهاني دارد. چهره انسان‌ها و حيوانات پر از آدرس‌هاي مفهومي و اسمي هستند. ادراك صحيح از زندگي يعني درك عميق نشانه‌هاي راستين زندگي. خنده، نشانه درون من، در تركيب موسيقيايي هستي است. خيلي از انسان‌ها به‌خاطر ابهام و نفهميدن نشانه‌ها سردرگم زندگي هستند. نشاني، انسان را از دانش به آگاهي و بيداري مي‌رساند. خالق هستي، خود، خداوندگار نشانه و نشاني‌هاست. صندوقچه طبيعت پر از اسرار زيبايي و زشتي نشاني‌هاست. براي درك نشانه و نشاني‌هاي متعدد، بايستي روح نشاني‌ها را درك كرد. عده‌اي در اين زندگي به دنبال نشانه‌هاي تصويري هستند.

اينان معمولاً نقاش، گرافيست، خطاط، و يا... مي‌شوند، عده‌اي به دنبال نشاني‌هاي مفهومي و واژگاني هستند و آنها معمولاً فيلسوف، جامعه‌شناس، روان‌شناس و... مي‌شوند و در نهايت عده‌اي به دنبال نشانه‌هاي سمعي هستند كه معمولاً موسيقي‌دان مي‌شوند. هر انساني با نشانه‌اي مي‌درخشد و روزي با نشانه‌اي خاموش مي‌شود. بهار، تابستان، پاييز و زمستان نشاني‌هايي هستند براي من و براي ما.


از نظر علمي مي‌توان ميلياردها، نشانه را اثبات كرد. امروز نگاهت را نسبت به نشانه‌هاي زندگي، جهاني كن. به همين چند نشانه و نشاني اطرافت بسنده نكن! مانند: موي سفيد و سياه، كه پر از نشاني است.
نشانه و نشاني، چكيده هر مجموعه يا مفهومي است با تصوير يا صدا. نشاني تو، صادره از كجاست؟

نشاني براي انسان انگيزه ايجاد مي‌كند. تو مي‌تواني به يك آژانس املاك بروي و نشاني خانه‌هاي رهني، اجاره‌اي يا فروشي را بگيري، مي‌تواني مجله‌اي باشي پر از نشاني، مي‌تواني يك فيلسوف و روان‌شناس باشي و نشانه خانه هستي را به افراد بدهي و يا شاعري باشي كه نشاني ليلي و مجنون و خسرو و شيرين را به شيداييان مي‌دهد. خيلي‌ها در اين زندگي به علت عدم توجه به نشاني‌ها پر از تصادفات دلخراش رواني مي‌شوند. هر نشاني يك متدولوژي و جعبه ابزار خاص خود را دارد. همه با نشانه‌ها و نشاني‌ها آشنا هستند ولي از آنها شناخت عميقي ندارند. گاهي ملتي در يك ساز، يك شاعر، يك نويسنده، يك شمشير و در خرد لائوتسه يا كنفسيوس، نشاني يا نشانه مي‌شوند. سرزمين شرق، پر از نشانه‌هايي برگرفته شده از تائوست (طريقت طبيعت). ملت‌ها را با نشاني‌هاي‌شان مي‌توان شناخت. هندي‌ها و چيني‌ها، را مي‌توان با نشاني‌هاي‌شان شناخت.

شما اگر موسيقي‌دان باشيد فقط با تمسك به نشاني‌هاي موسيقي مي‌توانيد يك اركستر را هدايت كنيد. نشانه همان نشاني است.
نشاني آغاز سؤال براي رفتن و حركت است. از كجا بايد رفت؟ و آنگاه تو تصويري از نشانه، فلش و يا آدرسي را مي‌دهي. فرد مقابل از وجود معنوي تو، كه فلش مفيد بودي، لذت مي‌برد. نشاني گرفتن جزوي جدا نشدني از واقعيت روزمره زندگي ماست. نشاني درست، باور حركت به سوي پيشرفت است. نشاني پر از علائم تصويري است. چپ، راست، بالا و پايين و انسان‌ها پر از علائم تصويري هستند. بعضي‌ها آسماني و بعضي‌ها رو به پايين و زميني هستند.
نشاني شكلي از فرهنگ اميدواري است. كافي است تو نشاني را گم كني، آشوب مي‌شوي و نگراني بر سراسر وجودت حاكم مي‌شود.
خيلي‌ها در زندگي سعي مي‌كنند آدرس باشند. نشاني مفهومي و ادبياتي و يا فرهنگ عاميانه يا جاهلانه و يا داراي رفتار حكيمانه باشند.
نشاني جايگاه خاص خود را دارد. تو كدامين نشانه‌اي؟ نشانه‌اي مبتذل يا مدرن؟ نشاني مبتذل، همه علامت‌هاي راهنمايش رو به برگشت است.
نشاني مدرن، تمام راه‌ها را از فرهنگ اختيار دارد. اين نشاني‌ها از تو اعجوبه تغيير مي‌سازند. هر آن، آماده‌اي كه در هر جهتي، آگاهانه تغيير كني و نشانه‌هايت را به روز كني. مي‌گويند بعضي فرهنگ‌ها و انسان‌ها در نشاني دادن شيطنت كرده و يا حتي خساست مي‌كنند و با نشاني عوضي تو را سردرگم مي‌كنند. من استادي را مي‌شناسم كه اكثر نشاني‌هايش تاريخ مصرف گذشته است. تو اگر فردي به روز باشي، به اين دليل است كه تمام نشاني‌هايت به روز است. نشاني‌هاي گذشته، زماني خوب است كه مانند درس‌ تاريخ سينه‌ به سينه آمده باشد؛ آن هم تاريخي كه به وسيله حاكمان مستبد نوشته نشده باشد.
نشاني، هم خوب است، هم بد. اين پارادوكس را بايد درك كرد و اين مهم است كه تو چه نشانه‌اي هستي. خيلي از نشاني‌ها سر از ناكجاآباد درمي‌آورند.
هر تابلويي، شكلي از نشاني است، يعني مرا بشناس و درياب، به سوي من بيا تا برايت بگويم.
تو زماني ارزش نشاني را مي‌داني كه شب‌هنگام در جاده باشي، تازه درك مي‌كني كه همين علائم راهنمايي قرمز و رنگارنگ هستند كه تو را سالم به مقصد مي‌رسانند و ارزش آنها را بهتر درك خواهي كرد.
نشاني يعني شور زندگي، آنكه از عشق براي تو بگويد. نشاني يعني آدرس وصل شاپرك به گل نسترن، يعني پيوند دادن اجزاي جهان با هم و پل ارتباطي بين شبكه‌هاي حيات به يكديگر. هر عضو در اين طبيعت داراي نشاني و كد ملي خلقت است. نشاني مي‌تواند يك علامت كوچك باشد. من بسياري از انسان‌ها را تجربه كرده‌ام كه به واسطه يك نشاني به‌ظاهر درست، سال‌ها لذت تجربه در زمان حال و زندگي را از دست داده‌اند. زماني كه انسان وارد اين اجتماع مي‌شود، هزاران علامت را مي‌بيند كه مي‌خواهند ما را متقاعد كنند كه، تو را به سعادت مي‌رسانيم، اما بسياري از اين نشاني‌ها، دروغين و سفسطه‌انگيزند. نشاني يعني علم و صاحب نشاني يعني علمدار. نشاني يعني علامت؛ يك علامت تصويري، شنيداري، بويايي و چشايي. نشاني در كوير، ستاره‌هاي زيباي آسمان هستند و خيلي‌ها را در تاريكي گمراهي ياري رسانده‌اند. كافي است ملتي نشاني‌هاي تاريخي خود را گم كند. در آن صورت بايد منتظر بي‌هويتي نسل جوان خويش باشد. يادم مي‌آيد، در ميدان جهنمي مين، نشانه‌هاي فسفري را ملاك حركت قرار مي‌داديم، فقط كافي بود يك لحظه حواس‌ات پرت باشد.
بهتر است كه ما به نشاني‌هاي طبيعت فكر كنيم تا بتوانيم در اين زندگي زميني، مثل انسان واقعي زندگي كنيم. اين همه نشاني كه از خواب و خيال و توهم متولد مي‌شوند، لذت زندگي را از من و تو گرفته است. گاهي نشاني‌ها را طبيعت به تو مي‌دهد، اما چون در خوابي، دركي از آن نشانه و نشاني نخواهي داشت. طبيعت گنجينه نشانه و نشاني معنوي و بيروني من و توست. گاهي آواز يك پرنده، رازي است كه با تو در ميان مي‌گذارد، اما تو دريافت نمي‌كني، البته بايد مواظب باشي كه به دام خرافات و توهمات ذهنيت نيفتي!
گاهي در نشاني، فرهنگ اختيار حاكم است و گاهي جبر. يعني تو آگاهانه يك آدرس و نشاني را انتخاب مي‌كني و گاهي تو را مجبور مي‌كنند كه به يك نشاني و آدرس اكتفا كني و راه‌هاي ديگر را تجربه نكني.
هر مجموعه‌اي پر از نشانه و نشاني است. راهنمايي و رانندگي پر از علامت‌هاي تصويري براي من و توست كه مرگ و آزار ديگران را انتخاب نكنيم.
خيلي‌ها با كلام، شكلي از نشاني مي‌شوند، مانند كلام‌هاي عاشقانه، بي‌احساس، مادي‌گرا و عقلاني. در كل، نشاني‌هاي كلامي خيلي حساس و فريبنده‌اند.
زماني‌كه شاگرد طبيعت شدم، سعي كردم از نشانه‌ها و نشاني‌هاي استادم الهام بگيرم. هر موجودي چه جاندار و چه بي‌جان، در طبيعت، نشاني من، براي شهود و الهام گرفتن مي‌باشد. گاهي چشمان يك الاغ، نشاني من است و گاهي تصوير يك گل، پرنده و يا برف و باراني، نشانه احساس و دريافت نوشته‌هاي من است. تو كافي است به طبيعت توجه داشته باشي، ديگر در اين فضا سرگردان نيستي. هر شي يا موجوديتي براي تو نشاني است تا بتواني در افكار يا احساساتت رشد كني. سال‌هاست به اين نشاني‌ها فكر مي‌كنم. خانه دوست كجاست؟ گاهي يك نشاني مي‌تواند نشانه باشد و گاهي يك نشانه مي‌تواند نشاني باشد، اين دو، در هم رفت و آمد مي‌كنند.

 

دیدگاه شما

فاصله خوب است، فاصله بد است PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 6
بدخوب 
چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۱۳


فاصله خوب است، فاصله بد است

دکتر علی شمیسا

www.shamisapsy.ir


فاصله يعني بينابين دو چيز يا دو موضوع قرار گرفتن، فاصله گاهي استعاره و گاهي نماد يك اشاره است، تو زماني دو جمله را مي‌تواني از هم جدا كني كه بين آنها يك خط كوتاه فاصله بگذاري و اين باعث مي‌شود كه مفهوم جمله در ذهن تو درهم نريزد و خط فاصله بين دو ديدار و دو ارتباط مي‌تواند مفهوم زندگي را در هم نريزد، خط فاصله حتي روي گوشي‌هاي موبايل هم موقعيت تصويري دارد، فاصله در موسيقي هم ارج و قرب دارد، فاصله گاهي معني استراحت بين دو زمان، فاصله گاهي يعني آتش بس بين دو گروه و يا شكلي از خط كشي در خيابان‌ها براي از بين بردن ترافيك است-.



در هر فاصله‌ايي هزار اتفاق مي‌افتد زماني كه بين دو سخنراني فاصله مي‌گذاري مي‌تواني در دل فاصله نفس بكشي و موسيقي آرامبخش پخش كني و به آرامش درون برسي.
فاصله واژه‌اي است كه در تاريخ زندگي انسان‌ها جايگاه نخستين دارد، فاصله دو چشم، فاصله ديدن دو تصوير، فاصله شنيدن دو آهنگ، فاصله آمدن و رفتن دو ديكتاتور در تاريخ، و هر فاصله كه  تضادي مثل شب و روز را نشان بدهد.
فاصله به ياري تكنولوژي بسيار كم شده است، فاصله يك بعد فيزيكي دارد يك بعد روانشناختي طوري كه تو مي‌تواني يك ساعت را هزار ساعت درك كني و يا يك ساعت را با سرعت نور بسنجي، فاصله، فاصله و انفصال مي‌آورد. فاصله وصل دو قلب مي‌تواند سال‌ها طول بكشد، فاصله يك راز انساني است كه گاهي در امتداد تاريخ جا خوش مي كند.
فاصله گاهي مبنايي براي فراموشي ايست فاصله بين كودكي و نوجواني فاصله نوجواني و جواني، مرزها انقدر نزديك به همندكه شايد نتواني فاصله را درك كني، كسي مي‌گفت فاصله كودكي تا جواني ام آنقدر كوتاه بود كه من هيچگاه به دنبال غريزه كودكي ام نرفتم.
فاصله بين آمدن دو باران، فاصله يعني پلك زدن آنقدر سريع كه دركي از ميليون بار پلك زدن را در اين طبيعت نداري.
فاصله بين دو رودخانه، فاصله بين تجربه، دو عشق، دو ترديد، خيلي‌ها در فاصله عشق را تجربه مي‌كنند و خيلي‌ها در فاصله سكته ناقص مي‌كنند، فاصله يعني فراق و درد، خودكشي تدريجي، فاصله يعني از دست دادن فرصت‌ها، زماني كه بين موفقيت‌ها فاصله مي‌افتد تو به توانمندي هاي خودت ترديد مي‌كني بين توانستن و نتوانستن .
فاصله هم خوب است هم بد و تو گاهي در درك خوبي و بدي اين كلمه در زندگي ات وا مي‌ماني، فاصله در هر چيزي لازم است و تو بايستي روانشناسي فاصله را خوب درك كني فاصله بين آمد و شد بهار و تابستان، پائيز و زمستان و اين چهار فاصله پر از اتفاقاتي است كه هر جنبنده‌ايي را مي‌جنباند.
فاصله فقط يك خط تيره نيست، گاهي يك خط روشن است كه امتداد دارد در طول در عرض در ارتفاع، پليس هر روز از تو مي‌خواهد با خطوط فاصله بگيري تا قانون رعايت شود، مادرم در دوران‌ كودكي از من مي‌خواست با خيلي‌ها فاصله بگيرم تا دچار بيماري واگيردار نشوم. من بايد ياد بگيرم از گذشته‌هاي بيهوده‌ام، فاصله جدي بگيرم، اگر از عشق فاصله بگيرم ديگر نمي‌توانم قلبم را تجربه كنم .
اين فاصله‌هايي كه تو به آنها دلبسته‌ايي، آخر ترا به انزوا خواهد كشانيد. شيوه تحليل و كنار آمدن با فاصله را بياموز! بعضي‌ها با فاصله سريع آرام مي‌گيرند و بعضي‌ها در فاصله تحليل مي‌شوند و آدم نمي‌شوند. فاصله ها مي تواند يك جدايي دردناك باشد، مي تواند يك جدايي رهايي بخش باشد.
امروزه فاصله بين آدم‌ها كم شده است، تكنولوژي كار خود را كرده است تو در ثانيه اي مي‌تواني از انفعال به اتصال برسي. اما دريغ كه اين همه تكنولوژي نتوانسته فاصله رواني بين آدم‌ها را كم كند و خداوند عشق را مامور كرد كه اين فاصله‌ها را محو كند. و فقط عشق مي‌تواند فاصله‌ها را كمرنگ كند. همانطور كه لبخند مي‌تواند هر فاصله مزاحم و ناشناسي را از بين ببرد.

تفكرات بدبينانه عامل فاصله‌هاي تيره‌اند كه برادر از برادر فاصله مي‌گيرند. چرا اصرار داري فاصله بين من و خودت را با سوء ظن آلوده كني و خيال خود را آسوده كني، بين صبح تا شام كه بين من و تو فاصله هست تو از نفش يك زن هوشمند به يك مفتش وبازرس تبديل مي‌شوي و حرمت معنوي فاصله زناشويي را از بين مي‌بري و تو ديگر زن نيستي بلكه تماماً سوء ظني!
تو بهتر است پارادوكس فاصله را درك كني، فاصله‌هاي مثبت فاصله‌هاي منفي، بعضي از  فاصله‌ها ايجاد عاطفه مي‌كند كه مي‌تواني احساسات تخريبي ات را نقد كني و مي‌تواني در فاصله به مفاهيم خود شناسي و عرفاني دروني ات راه پيدا كني.
زماني كه در زندگي زناشويي، فاصله رفتار را رعايت نمي‌كني و متداخل جلو مي‌روي به مرحله همسرزدگي مي‌رسي اين يعني آلوده شدن فاصله و اينجاست كه بايستي سريع براي مدتي زندگي را ترك كني، جل و پلاست را جمع كني، بزني به كوه، به دشت و جنگل و بعد از چندين روز تو خود را آناليز مي‌كني و تازه مي‌فهمي ‌رعايت فاصله چقدر خوب است.
امروز مي‌گويند دنياي شيشه ايي و يا دهكده جهاني يعني حذف بسياري از فاصله‌ها در مرزها در بين انسان‌ها يعني تو به راحتي مي‌تواني جديدترين موسيقي آفريقايي ويارا بشنوي و خود را در عواطف بوميان آفريقايي چيني شريك كني، اينترنت پر سرعت يعني حذف فاصله بين انسان‌ها، اما سياستمداران مرزانديش به فاصله اعتقاد شديدي دارند.
اينان از نزديكي بين انسان‌ها مي‌ترسند و معتقدند بايستي فاصله مردم و خودشان كم باشد تا بتوانند با آنها بازي رواني راه بياندازند و بايد فاصله زياد باشد كه نكند مردم جسارت كنند، به جنگ‌ها نگاه كن! جنگ نتيجه تفكر فاصله اندازي بين آدم‌هاست، در كودكي هر سياستمدار، اين نرم افزار ژنتيكي كاشته مي‌شود كه به ترويج فرهنگ فاصله كمك خواهد كرد.
با ايجاد فاصله مي‌توان حكومت كرد، فاصله بين آدم‌ها يعني ترويج فرهنگ خشونت فاصله يعني حذف نوازش همديگر

بين هنرمندان واقعي فاصله ايي نيست، فاصله‌ايي هست، فاصله‌ايي نيست چرا كه هر كدام مروج عشق‌اند و براي صلح جهاني تلاش مي‌كنند اگر فاصله ايي هم باشد به لحاظ اين است كه اثرهايشان از هم متمايز شود، هنرمندان هر نوع فاصله ايي را رد مي‌كنند
فاصله خوب مثل دو دايره مماس بر هم در صف نانوايي، در صف بانك، در صف حركت‌هاي اجتماعي است. فاصله بد است مثل دو دايره متداخل بر هم در عشق، دردوستي، در ارتباط دو پرنده از همديگر، درروند حركت مادر و فرزند هر نوع فاصله يعني مرگ و نيستي
در فاصله بين دو دوست، كلام آغاز مي‌شود اگر از حال من خواسته باشي سلامتي برقرار است و بعد كلمات است كه رگبار مي‌زنند از دلتنگي آه و ناله، اينجا آدم قدر نزديكي را مي‌فهمد و از فاصله نفرت پيدا مي‌كند و اشك بروز مي‌كند.
تو از طبيعت فاصله گرفته ايي و همين عامل شكنجه خودت توسط خودت مي‌باشد. طبيعت هزاران درمانگر دارد كه كافي ايست تو به چند مورد آن پناه بياوري اما تو از استاد خويش فاصله گرفته ايي و اصل انحراف تو ازهمين جاست. فاصله تو از رود، باران، درخت، برف، خاك ، باعث بيماري تو شده است.
مزاج تو ماشيني شده است انسان عصر حجر چه لذتي از نزديكي خودش با طبيعت مي‌برده است. انسان عصر حجر تكنولوژي را نداشت اما طبيعت را داشت.
و تو زماني كه از طبيعت فاصله مي‌گيري در حقيقت از خودت فاصله گرفته ايي و همين است كه از زندگي ات لذت نمي‌بري. براي حذف فاصله شاگرد طبيعت باش!


 

دیدگاه شما

من يك آنارشيست هستم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 7
بدخوب 
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۱۹

من یک آنارشیسم هستم

قانون در جامعه من آش دهان‌سوزي نيست. كاشكي هرگز به وجود نمي‌آمد و ما به رسم غرايز خود رفتار مي‌كرديم. من ريخت خود را در قانون نمي‌بينم. من قانون را فقط براي سخنراني‌هايم مي‌خواهم و اصرار دارم كه آن را در بحث‌هايم به‌كار ببرم. من در خيالاتم با آن لاس مي‌زنم و احساس مي‌كنم، قانون به معناي واقعي آن، مرا زير چرخ‌هاي خود له خواهد كرد. من يك آنارشيست هستم. من معتقدم كه بايد خود را در بال فيل‌ها و خرطوم مگس‌ها پنهان كنم و در آنجا به تكامل تاريخي برسم. هر كس مي‌تواند از جمجمه من استفاده كند و خود را به شكل آدميزاد جا بزند و راه رفتنش را شبيه‌ جواني‌هاي من بكند. من در اين جامعه آزادم. خرچنگ‌ها،‏ كفتارها و جوجه‌تيغي‌ها پسرعمو و پسرخاله‌هاي من‌اند. من شاه‌دانه‌ام و نقاط مشتركي با شاه‌دانه‌هاي اطراف خود دارم. من گا‌وها و الاغ‌ها را دوست دارم. و گاهي فكر مي‌كنم به مرغي مي‌مانم كه در هر مجلسي سر مرا با بي‌رحمي مي‌برند و در هر رستوراني مرا سرو مي‌كنند و استخوان‌هايم را جلوي گربه‌هاي لوس مي‌‌ريزند و اما مسير جغرافيايي رفتار من به تمدن نمي‌رسد. و چون گله‌هاي كوهستاني مرا به هر جا مي‌رانند و نمي‌دانم شجره خبيثه من به كدامين ميمون وصل مي‌شود. وجود من فلسفه تاريخي و اخلاقي دارد. در اين جامعه مرا مي‌توانيد در هر لايه‌‌اي ببينيد. من مرز نمي‌شناسم‏، گاهي در مسلك شاعرانم و گاهي در پيراهن فيلسوفان و گاهي... و گاهي...

در تحليل رفتار‌ش

ادامه مطلب...
 

دیدگاه شما

تنگ‌نظر‏ در پشت چشمان نگاه تو جاري است PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 4
بدخوب 
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۱۷

تنگ نظر درپشت چشمان نگاه تو جاری است

امروز مي‌خواهم از شخصيتي كه چشماني كور‏ گوش‌هايي كر و زباني لال دارد صحبت كنم. شخصيتي كه عواطفش سطحي و رنگ‌پريده است. به لبخند شكوفه‌ها اعتقادي ندارد و به نگاه زيباي نرگس ارجي نمي‌نهد. اين شخصيت تنهاست و با اين تنهايي عواطف خود را فلج مي‌كند و صبح تا شب عواطف خود را به اسارت مي‌گيرد. خوب به اين شخصيت نگاه كنيد. شايد در درون شما باشد!

ادامه مطلب...
 

دیدگاه شما

خليج فارس همان ايران است PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 2
بدخوب 
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۱۱

 

خلیج فارس همان ایران است

اين بيشه، كه من بادبادك‌بازي را در آن آموختم و با ياس‌هاي سفيد، قاب براي ذهنم درست كردم و در خردسالي، خرد را از آن آموختم و با ماهي‌هايش، گربه‌هاي شهر و محله را غلغلك دادم و با باران‌هايش به خلسه آسماني رفتم و قلب‌ها را با مثنوي شست و شو دادم، طبيعت آن، سايه روشن انرژي برتر اين جهان است و آوازهاي موسيقي‌اش هميشه باستاني است، سرزميني كه شرقي‌ترين و غربي‌ترين چشم‌هاي زمين را دارد‏ و دوره‌گردهايش همه آزادند و لهجه‌ها و گويش‌هايش پر از ترافيك لبخند و هم‌حسي است و درخت‌هايش پر از گنجشك‌هاي متكلم است و خدا انسان‌هايي را در اين طبيعت به دنيا آورد كه چهارچشمي مواظب علم‌اند كه خودشان را پي در پي تجربه كنند، اسم زيبايش ايران است. اين منطقه كه پرندگان روزگاري به آن كوچ مي‌كردند و زمستان خود را در آن مي‌گذراندند و خون نيايش در كوچه‌هايش جاري بود و انسان از حيرت، پر از شعر مي‌شد و آدم‌هايش همه، شاعر بودند و هر تابلوي نقاش‌هايش، هزار پرنده را به تصوير مي‌كشيد و اسب‌هايش، دلخوش به همين تصاوير بودند و مردمانش، هر موقع دلشان مي‌گرفت، شاهنامه مي‌خواندند و اشك مي‌ريختند و پهلو به پهلو، قربان‌صدقه هم مي‌رفتند و دلشان در دماوند و زاگرس مي‌تركيد، و ابرهاي‌شان در بهار بغض مي‌كردند و مي‌باريدند و مردمان را به ستايش و عبادت وا‌مي‌داشتند، اسمش ايران بزرگ است، سرزميني كه اصالت، هويت، ماهيت و اعتبارش به انديشمندانش بود، و اين شد كه تمام چشم آبي‌ها را به حسادت واداشت، سرزميني پر از عناصر چهارگانه كه هر فصلش تابلويي بزرگ از طبيعت جهان است، پادشاهاني پر از جاهليت و نفسانيت بر آن حاكم شدند كه به عقده‌هاي‌شان مي‌انديشيدند و نوك پيكان ذهن‌شان جنسيت بود، بالاخره روزگاري نشستند و تصميم گرفتند كه منظومه ذهني مردمان اين سرزمين را عوض كنند، كه گويي كردند؛ اول نبض ما را گرفتند و ديدند ما مردماني مهرطلب هستيم، كه بزرگ‌ترين سرمايه‌مان احساس و دل است، كه زود براي بيگانگان، غش مي‌كنيم و فهميدند كه ما مردمان مهربان و خوبي هستيم و مي‌توانند تمام سرخوردگي‌هاي اقتصادي و رواني‌شان را جبران كنند. اينان ايده‌اي را رواج دادند كه آن تزريق اصل بازگشت بود؛ گفتند اگر اين آدميان فقط در ديروزشان اتراق كنند و در وصف ديروز بنشينند و شعر بسرايند و شخصيت‌پرستي كنند، مشكل آنان همه حل خواهد شد و ما شديم مردماني كه به آينده نگاه نكرديم و در حال‌مان، تنگي‌نفس گرفتيم و شعرهاي‌مان در تجسم استخوان‌بندي و عزلت‌نشيني در كمر معشوقه ماند و شد يك ادبيات منفعل و منقل‌نشين، موسيقي‌مان را كه نماد روحيه زندگي مردم است، سختي دادند كه همه‌اش سوز باشد و آه، به جاي رستم و اسفنديار به شخصيت‌پردازي شعبان بي‌مخ و اسمال تيغ‌زن، پرداختند و احساسات مردم را آن‌قدر زخمي كردند كه لبخند انديشه را در پستوي خانه‌شان تجربه كنند و آن‌قدر به پيشاني‌شان انگ سياسي زدند كه همسايه از همسايه ترسيد و كتيبه‌هاي خاطرات و تاريخ آنان را به قفس موزه‌هاي خود بردند و آدرس تاريخي اين مردم را در يك بازي گرگم به هوا، عوض كردند و پادشاهان در توهم بازي دختركان و دوشيزگان حرم‌‌سراي خود، آدامس بادكنكي مي‌تركاندند و نمي‌دانستند رؤياهاي‌شان را به غارت مي‌برند و نفهميدند در هندسه تمدن جزء سرآمدان هستند و تمام چشم‌ها و زبان‌هاي متحرك را به حراج گذاشتند و با تيغ، تمام گيسوان را بريدند و اين شد كه آنها تعداد دانشگاه‌هاي‌شان زياد شد و ما زنداني‌هاي‌مان.

ادامه مطلب...
 

دیدگاه شما

فردي كه حرف‌هايش، ديگر پشيزي نمي‌ارزد! PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 2
بدخوب 
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۳

فردي كه حرف‌هايش، ديگر پشيزي نمي‌ارزد!


جامعه‌اي كه زياد حرف بزند، دارد شكلي از حقارت و عقب‌ماندگي تاريخي را تجربه مي‌كند چنين جامعه‌اي بايد به معبد سكوت برود و سران آن بايد بفهمند،  توسعه‌ و رشد دوغ و دوشاب نيست، بلكه با سكوتي صاحب شناخت سخن گفتن است، طوري كه نگاهت، اتم‌ها را بشكافد و كلامت انرژي‌هاي هستي را جابه‌جا كند، وگرنه حرف زدن ما جز شكل پيشرفته زر زدن و ور زدن نيست. دوست من در طول سال‌هاي زندگي خود، از حرف‌هاي تكراري و يك من يك غاز خود، بسيار ضربه خورده است و به تكرار واژه‌هاي تكراري، شرطي شده است و عقايد بدوي خود را هر روز كالبدشكافي مي‌كند.

ادامه مطلب...
 

دیدگاه شما

طريقت طبيعت، سبك من است PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
شنبه ۰۹ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۰۶

 

طريقت طبيعت، سبك من است


استاد من باد است و در شكل نسيمي، روي پنجره احساس شما مي‌وزم، چند قدم آن طرف‌تر، جنب وجدان شما. بادي هستم كه مي‌روم، رد پايم را در روح طبل بگيريد كه مي‌خروشم و به دف وارد مي‌شوم تا بنوازد و رها مي‌شوم در بهار، در گيسوان درخت‌ها تا سماع كنند و مي‌پيچم در علف‌ها تا برقصند و در خنكاي نسيمي شكل مي‌گيرم تا صورت شما را سرور كند. من بادم، با تمامي هندسه كلماتش؛ نسيم، طوفان و... اگر من نبودم بيد مجنوني نمي‌لرزيد، امواجي نمي‌خزيد تا خلق زيبايي كند. باد يعني خالق رقص و سماع در طبيعت. باد يعني مقدمه باران. باد يعني حامل بارور كردن گل‌ها. درختان در سايه باد، به توليد مثل مي‌پردازند. من بادم كه در پي عشق است و گاهي هم بر بادم. واژه‌ها را مي‌بينم، كه خلق لرزه‌اي نمي‌كند و فقط پرافاده و پربادند. واژه‌‌اي كه حنجره‌اي را نلرزاند، نبودش بهتر، بيا شكلي از باد باشيم، بي‌مرز. هر كجا خواستيم برويم، بدون آنكه ما را بكاوند و از ما گذرنامه بخواهند. به در هر خانه‌اي برويم و درختان آن خانه را تكان بدهيم تا شكوفه‌هاي‌شان بشكفد. باد و طوفان گر نباشند، حنجره‌ها خاموشند. خس و خاشاك در باد ناآرامند. هيچ‌گاه بهار نمي‌شود تا باد نيايد. بيا باد باشيم و بر واژه‌ها بوزيم تا مردان در ميان دود و غبار هوا خوابشان نرود و سرفه‌شان نگيرد. باد، شكلي از زيبايي طبيعتي است كه من در پي هضم، درك و وسعت آنم. من سال‌هاست همراه پرندگان پرواز مي‌كنم و خيلي از آدم‌هاي عاقل، از هويت معنايي و ظاهري من پندها گرفته‌اند؛ زندگي را بي‌باد تصور كن!

ادامه مطلب...
 

دیدگاه شما

درباره ما PDF چاپ نامه الکترونیک

به نام خداوند جان و خرد



[خودت را بشناس!]


(روان‌شناسي به زبان ساده برای همه)

نام شركت: مؤسسه روان‌شناسی جامعه (١٨٣١٥)


انتشارات روان‌شناسي جامعه (٣٢٢٧)


نام مدير مسئول: دكتر علی شمیسا

بنیانگذار روانشناسی به زبان ساده در ایران


عضو متخصصين سازمان نظام روان‌شناسي و مشاوره ايران


عضو هيأت رئيس انجمن مشاوره ايران (٨٦ ـ ١٣٨٤)


صاحب امتياز و مدير مسئول و سردبير ماهنامه روان‌شناسي جامعه


(به شماره ثبت ١٥٤٨٤/١٢٤)


سردبير مجله الكترونيكي وب‌سايت نماآواي زندگي
(www.namaava.com)

هدف: ترويج فرهنگ بهتر زيستن با شعار روان‌شناسي به زبان ساده براي همه در قالب وب‌سايت و راه‌اندازي بيش از ٥٠ مجله الكترونيكي


برگزار كننده: كارگاه آموزشي روان‌شناسي به زبان ساده
خدمات مشاوره فردي و گروهی

مدير روابط عمومي
مؤسسه روان‌شناسی جامعه
ـ
ــــــــــــــــــــــــ
كد ثبت ١٨٣١٥


 

دیدگاه شما

درباره مجله PDF چاپ نامه الکترونیک

 

به نام خداوند جان و خرد

[خودت را بشناس!]


بنیان گذار روان شناسی به زبان ساده در ایران


(روان‌شناسی به زبان ساده برای همه)

نام: مجله الكترونیكی روان‌شناسی جامعه

سردبير: دکتر علی شمیسا

هدف:
* قصد ما از اين مجله: اطلاع‌رساني مفاهيم روان‌شناسي از منابع مختلف به علاقه‌مندان موضوعات آموزشي و تربيتي روان‌شناسی
* ما قصد نداريم هزينه‌اي جهت مقالات از كسي بگيريم.
* شما در هر زمينه‌اي كه مطلب بخواهيد ما به شما ارائه مي‌دهيم.
* شما مي‌توانيد موضوعي جديد را بخواهيد، ما براي شما تهيه مي‌كنيم.


* شما اگر مترجم هستيد، چه در زمينه مقالات و چه در زمينه چاپ كتاب با شما همكاري مي‌كنيم.
* شما مي‌توانيد براي ما مقاله بفرستيد در صورت تأييد علمي چاپ خواهم كرد.
* موضع‌گيري اين نشريه علمي‌ست و از هر گونه وابستگي جناحي و سياسي خارج و داخل كشور مبراست.



با سپاس فراوان
سردبير



 

دیدگاه شما