من يك آنارشيست هستم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 7
بدخوب 
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۱۹

من یک آنارشیسم هستم

قانون در جامعه من آش دهان‌سوزي نيست. كاشكي هرگز به وجود نمي‌آمد و ما به رسم غرايز خود رفتار مي‌كرديم. من ريخت خود را در قانون نمي‌بينم. من قانون را فقط براي سخنراني‌هايم مي‌خواهم و اصرار دارم كه آن را در بحث‌هايم به‌كار ببرم. من در خيالاتم با آن لاس مي‌زنم و احساس مي‌كنم، قانون به معناي واقعي آن، مرا زير چرخ‌هاي خود له خواهد كرد. من يك آنارشيست هستم. من معتقدم كه بايد خود را در بال فيل‌ها و خرطوم مگس‌ها پنهان كنم و در آنجا به تكامل تاريخي برسم. هر كس مي‌تواند از جمجمه من استفاده كند و خود را به شكل آدميزاد جا بزند و راه رفتنش را شبيه‌ جواني‌هاي من بكند. من در اين جامعه آزادم. خرچنگ‌ها،‏ كفتارها و جوجه‌تيغي‌ها پسرعمو و پسرخاله‌هاي من‌اند. من شاه‌دانه‌ام و نقاط مشتركي با شاه‌دانه‌هاي اطراف خود دارم. من گا‌وها و الاغ‌ها را دوست دارم. و گاهي فكر مي‌كنم به مرغي مي‌مانم كه در هر مجلسي سر مرا با بي‌رحمي مي‌برند و در هر رستوراني مرا سرو مي‌كنند و استخوان‌هايم را جلوي گربه‌هاي لوس مي‌‌ريزند و اما مسير جغرافيايي رفتار من به تمدن نمي‌رسد. و چون گله‌هاي كوهستاني مرا به هر جا مي‌رانند و نمي‌دانم شجره خبيثه من به كدامين ميمون وصل مي‌شود. وجود من فلسفه تاريخي و اخلاقي دارد. در اين جامعه مرا مي‌توانيد در هر لايه‌‌اي ببينيد. من مرز نمي‌شناسم‏، گاهي در مسلك شاعرانم و گاهي در پيراهن فيلسوفان و گاهي... و گاهي...

در تحليل رفتار‌ش

ناسي من‏ مرا جزء فردگرايان ولگرد مي‌شناسند و غرايز مرا جزو انسان‌هاي بدوي مي‌دانند. قيافه‌ام عجيب شبيه ميمون‌هاي جنگل است. امروز من در حال محكوم كردن هستم. زمين را‏‏ زمان را و مردمان را. عكس مرا درون خود مي‌توانيد ببينيد كه خود را چون افرادي لوس و ننر،‏ آراسته كرده‌ام. من در پي حذفم. من هر كسي را كه به خود متعصب باشد، حذف مي‌كنم. من آنقدر حذف مي‌كنم تا چشمان و لب‌ها‌شان از غصه، دق كند.

من صفات بارز اخلاق اجتماعي‌ام را از حيوانات بي‌صفت كسب مي‌كنم و هميشه خواب ديگران را با صدا و رنگ آشفته مي‌سازم. در تمدن بشري سهم مرا كنار گذاشته‌اند. در هر دوره‌اي، نياكانم را مي‌بينيد كه با كفتارها،‏ مهربانانه عكس‌ها گرفته‌اند و متعصبانه خود را به اثبات رسانده‌اند. و در هر دوره‌اي هشتاد درصد امنيت جامعه، به عهده من است. مرا روايت كنيد از لابه‌لاي پنجره‌هايي كه به ديوار ختم مي‌شوند. من امروز به بلوغ رسيده‌ام و كانون نورهايي هستم كه به جهنم ختم مي‌شوند. آواز من عربده‌كشي‌هاي وحشيانه و نغمه‌هاي مخالفي است كه هر روز مي‌نوازم. من در هوا معلقم و خيالاتم روي ديوارها لرزان‌ است. كودكان را از من برحذر مي‌دارند‏، غافل از اينكه من در رؤيا و خيالات پدران و مادرانشان جا خوش كرده‌ام. گاهي در شعر شاعران مي‌خروشم. و گاهي در ناله اشك‌هاي به سوگ نشسته. من درست مانند يك بمب صبح به صبح در خيابان منفجر مي‌شوم و ده‌ها نفر از آدميان را به ستايش ترس وا مي‌دارم.

جهان، امروز بر خيالات مرده من پايه‌گذاري شده است. خانه‌اي دارم‎، خيالي كه بر مرتفع‌ترين قله‌هاي وراجي‌هاي آدم‌هاي محال‌انديش بنا شده است. من نه قيد دارم نه فعل مثبت و به هيچ اضافه‌اي هم تشبيه نمي‌شوم. من يك گوي شناور در ذهن هر فرد يا جامعه مي‌توانم باشم. گاهي من مرتاضم، به رياضت مي‌نشينم تا رهگذري را به تله بياندازم و موهوماتم را به جاي فكر به او بقبولانم و قفل و زنجير برايش بسازم‏ گاهي مرا در آثاري كلامي و نوشتاري مي‌بينيد و گاهي در چشماني خمار، در لب‌هايي كشيده شده، گاهي در خيالات رؤيايي. من يك هرج و مرج‌طلبم. معدومي هستم كه اينكه فعالم و اغلب اوقات به سخنوري در اين دنيا كه شبيه جنگل است‏ مي‌پردازم. شهر من آشوب است و شعر من در تكلم نازيبايي‌هاست. من بلوغ زمين را ناتمام خواهم گذاشت. و خيمه همه چادرها را واژگون خواهم ساخت. تمامي بزغاله‌ها را از پستان خواهم گرفت و همه اميدها را تبعيد خواهم كرد. و همه ريل‌هاي جهان را به انحراف خواهم كشانيد. و تمام مرداب‌ها را به حركت درخواهم آورد. و همه آوازها را به خارج سوق خواهم داد و انسان را به آتشي فراگير رهنمون خواهم كرد. به فركانس‌هاي صدايم حتما توجه كنيد و قواعد مرا كه در طول تاريخ پايه‌گذاري شده است،‏ اجرا نماييد.

من يك آنارشيست هستم كه در درون تو زندگي مي‌كنم و تو با من روي آرامش را نخواهي ديد‏ با تو همدمم. دشمني دوست‌نما در درون تو تا احساس مي‌كني، خودت هستي، اما نيستي، خودت نيستي!!! امروز من باشگاهي را راه‌اندازي كرده‌ام كه تو مي‌تواني ثبت‌نام كني و خود را در آن مطالعه كني و محاسن و معايب روحت را رديابي كني و تو مي‌تواني از همين لحظه جل و پلاست را جمع كني و به ترافيك ما بپيوندي. ما نبايد خود را دست‌كم بگيريم،‏ سابقه تاريخي ما به هزاره قبل از ميلاد مي‌رسد. از آن روزي كه كلاغ‌ها، قالب‌هاي پنير همسايه را مي‌دزديدند‏، از همان زماني كه قورباغه‌ها، ابوعطا مي‌خواندند، از همان زماني كه شاعران اشعارشان ‌بي‌قانون بود. از همان زماني كه انسان‏‌ها، يك شبه عاشق مي‌شدند و بعد كاسب مي‌شدند و بعد لحظه‌‌اي استاد و بنيانگذار فكري مي‌شدند،‏ از همان زماني كه سياستمداران با هر بي‌سر و پايي،‏ خلوت مي‌كردند. از همان زماني كه حكومت‌ها، ما را در پس زمينه رفتارهاي اجتماعي خود قرار مي‌دادند، از همان زماني كه شاعري سمرقند و بخارا را به خال هندويي بخشيد. ماهيت خود را درياب، ما پيامبران شكستيم و رسالت داريم كه قفل‌ها و زنجيرها را بشكنيم و دور هم بنشينيم و حلقه ذكر خر برفت و خر برفت و تكرار كنيم و...

امروز ما ديگر عده‌اي بي‌سر و پا كه به دنبال لقمه ناني بوديم نيستيم،‏ گاهي ما در درون زبان و لهجه‌ايم، گاهي در درون عاشق‌ايم. و گاهي در درون يك سياستمدار. و گاهي در درون شهروندي زنداني و گاهي در درون انساني شيك‌پوش. امروز تنها يك آنارشيست مي‌تواند جامعه تو را به حركت درآورد. طوري كه پوزخنده‌ات بگيرد از اين همه هيجان. اين‌همه آداب‌داني. جامعه آنارشيست ما،‏ امروز قانون دارد و كي از حيطه ذهنيت ما حفاظت مي‌كند. ما افراد گردن‌كلفتي در پشت واژه‌هاي خود داريم كه ما را در تظاهرات واژه‌ها و كلمات پشتيباني مي‌كنند، افرادي كه ما را در ماشين، تايپ مي‌كنند و در قالب شعر نصيحت و شعار مي‌فروشند.
چقدر كسي به كسي نيست،‏ متوجه هستي كه چه مي‌گويم ادبيات ما در توهم مدح است، عرفاي ما در رياضت نگاه‌اند و روان‌شناسان در محاسبه هوشبهر و فرماندهان جنگ در محاسبه درجه پرتاب موشك و مردم در خيال موفقيت و جاه‌طلبان در خيال و رؤياي رسيدن به قدرت و كلاه‌برداران در توهم رسيدن به ثروت و من در انتظار شكار واژه‌اي سرگردانم و بانوي ما در التهاب فيس و افاده تن و جسم خود وامانده است. و هنرمندان در حال كاشت لوبياي سحرآميز در هنر خويش‌اند و شعرا در حال تحسين واژه‌هاي بي‌استعداد هم‌اند و آنارشيست‌ها يعني ما در حال اختلال در وجدان = انسان‌ها هستيم و شهروند در خواب غفلت است.

مردم ما مردمان مهرباني‌اند كه در دل هم لوليده‌اند و سخني با هم نمي‌گويند. قلب‌هايي مصنوعي و چشم‌هايي شيشه‌اي چه انسان‌هاي منظمي. و عاطفه مردماني نيك‌انديش در حال پرپر شدن است. دنيا بر مدار خيالات و آرزوهاي ما مي‌چرخد و اين مشتي بود از خروار جامعه ما و كاري هم از دست سازمان ملل برنمي‌آيد. الهي كه اين هم زير ماشين برود‏ تا خيال خيلي‌ها راحت بشود،‏ مرداب‌ها همچنان جاري است. به خود بنگر در درون ما،‏ شيطان نفس مي‌كشد. اگر چشم بر هم بگذاريم، خيمه‌مان فرو خواهد ريخت و در تاريخ ناك‌اوت خواهيم شد.

 

دیدگاه شما

افزودن نظر


    • >:o
    • :-[
    • :'(
    • :-(
    • :-D
    • :-*
    • :-)
    • :P
    • :\
    • 8-)
    • ;-)



    برای نمایش تصویر جدید کلیک کنید.